تبليغاتX
دریغ است ایران که ویران شود " هارمونیکا"
ز دست دیده و دل هردو فریاد .. هر آنچه دیده بیند دل کند یاد

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودایه جامی بی زبان

پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل بیاد آورد عالم مستی را

از جایی یک دوسالی میگذشت یک دوسا از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من و هم نشین و هم زبان شد با من و

خسته جان بود که جان شد با من و نا توان بود توان شد با منو

دامنش شد خوابگاه خستکی این چنین آغاز شد دل بستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو صحرا شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفا دارم بدان من تورا بس دوست میدارم بدان

شوق وصلت به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم دان

با تو شادی میشود غمهایه من با تو زیبا میشود فردایه من

گفتمش عشقت به دل افزون شده دل به جادویه روخت افسون شده

جز تو هر یاری به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس در این دل جز او جا نبود

دیده جر بر رویه او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبیه او شهره ی آفاق بود در نجابت در نکویی شهره ی عام بود

روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختیه مارا نداشت

پیش پایه عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه حجران بود و بس حسرت و رنج فراوان ود و بس

یار مارا از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز غم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد پیمان را شکست

بی خبر پیام یاری را گسست این خبر نا گاه پشتم را شکست

ان کبوتر اخر از بند رفت رفت و با دل دار دگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد من وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم هم دم شدم باده نوش قصه ی او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم

اخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذشت بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را بنگر

آخر این یک بار بشنواز من پند بر منو روزگارم دل نبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود ماهیه بیچاره مرده بی رود

بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو مارا بس است

+ نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 15  توسط رامبد  | 

سپاس دوستایه مهربونم

 

این وبلاگم فیلتر شده تو خیلی از شهر ها

 

آدرس وبلاگ جدیدم رو به شما میدم اینجا در انتظار شما

 

 خوبان هستم

 

http://www.rambod-bloger.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 23  توسط رامبد  | 

تو نمیدونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تورو نمی خوام باور ندارم که دیگه نیستی من اینجا تنهام

 

یه شاخه بود و یه قصه ی تلخ وقتی که گفتی تورو نمی خوام خیال میکردم می خوای بترسم شاید

هنوزم باور نکردم

چشمایه گریون دستایه خسته دوریه چشمات منو شکسته

 

رنگ اون چشات چشایه سیات زنجیر دلت دستم رو بسته

 

شاید یه هسود چشمون زده بگو کی مارو تنهایی دیده

 

ولی میدونم تو آسمونا قصه ی مارو یه کی شنیده

 

تو باور نکن هر کی بهت گفت پیشت میمونم پیشت میمونم

 

باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو می خونم

 

چشمایه گریون دستایه خسته دوریه چشمات منو شکسته

 

رنگ اون چشات چشایه سیات زنجیر دلت دستم رو بسته

 

تقدیم به نگار عزیزم کاش میتونستی اینو بخونی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 13  توسط رامبد  | 

محاسبه سال خورشیدی تا پیش از پیدایش تاریخ جلالی در سال ۴۶۷ یا ۴۷۱ به این ترتیب بود که سال را به دوازده ماه سی روزه تقسیم می‏کردند که جمعا ۳۶۰ روز می‏شد. پنج روز باقی مانده را در پایان آبان‌ماه یا اسفندماه بر آن می‏افزودند که جمعا ۳۶۵ روز می‏شد. با این حال پنج ساعت و ۴۸دقیقه و ۴۵/۵۱ ثانیه باقی می‏ماند. این زمان در هر چهار سال، یک روز می‏شد و از آنجا که در محاسبه نمی‏آمد، روز اول فروردین در فصول سال تغییر می‏کرد. این ماه‌های خورشیدی نیز در آن زمان، مانند ماه‌های قمری در فصول سال متغیر بود یعنی نوروز در آغاز فروردین واقعی، یعنی نقطه آغاز اعتدال ربیعی قرار نداشت.

زمانی که یزدگرد سوم، آخرین شاه ساسانی در سال ۶۳۲ میلادی به تخت نشست، روز نخست سال، یعنی اول فروردین در آن تاریخ، مطابق بود با شانزدهم حزیران (ژوئن)؛ مطابق با ۲۷ خرداد. پس از آن با محاسبه بالا، روز نوروز یا اول فروردین، هر چهار سال، یک روز به عقب می‏آمد.

در سال۴۶۷ .ق، روز نوروز مطابق دوازدهم حوت یا اسفند بود. در این سال، ملکشاه سلجوقی، دستور داد تا منجمان، محاسبه دقیقی از سال خورشیدی انجام دهند و روز اول فروردین را معین کنند. بر اساس محاسبه خواجه عبدالرحمان خازنی، اخترشناس مرو، عوض آن که بر اساس محاسبه قبلی، روز واقعی دوازدهم اسفند اول فروردین دانسته شود، اول فروردین را هژده روز جلوتر برده و در ابتدای اعتدال بهاری، یعنی فروردین واقعی قرار گرفت. در محاسبه جدید، هر سال را در چهار نوبت، ۳۶۵ روز محاسبه کرده (دوازده سی روز به ضمیمه پنج روز که در آخر ماه آبان یا اسفند افزوده می‏شد) و سال پنجم را ۳۶۶ روز محاسبه کردند. البته پس از هر هشت دوره چهارساله، سال پنجم را ۳۶۶ قرار می‏دادند. در این محاسبه آن پنج ساعت و اندی نیز در محاسبه می‏آمد. بدین ترتیب، روز نوروز به عنوان نخستین روز فروردین ماه، از آن سال ثابت ماند.

بنابر این، نخستین سالی که روز اول فروردین آن دقیقا مطابق آغاز زمان اعتدال بهاری بود، سال ۴۶۷ یا ۴۷۱ بوده است.

سال قمری، به عنوان سالشمار پذیرفته شده در آیین‌های دینی در دین اسلام پذیرفته شده و در میان مردم و کتاب‌های تاریخی مرسوم بوده است. در کنار آن، سال خورشیدی به دلیل ثبات آن در تعیین فصول، همیشه به عنوان سال مورد استفاده در کشاورزی و خراج و جز آن، اهمیت خود را حفظ کرده و در تقویم‌ها محاسبه و یاد می‏شده است. تطبیق این دو روز شمار با یکدیگر در فرهنگ‌های مختلف همیشه مورد بحث واقع شده و راه حلهای مختلفی برای آن عرضه شده است. سیری از این تطبیق‌ها در میان تاریخ قمری و خورشیدی را تقی‏زاده مورد بحث قرار داده است. (مقالات تقی زاده، ج ۱۰، گاه شماری در ایران قدیم، فصل پنجم، ص ۱۵۳به بعد).

در سال ۱۳۰۴ خورشیدی (۱۳۴۳ قمری، مطابق ۱۹۲۵ میلادی) در ایران، تقویم خورشیدی به عنوان تقویم رسمی پذیرفته شد. محاسبه پیشین که دقیق بود، مراعات شد و تنها بجای افزودن پنج روز به سال، شش ماه نخست سال را سی و یک روز، و پنج ماه دوم را سی روز و اسفند را بیست و نه روز قرار دادند که هر چهار یا پنج سال، سی روز محاسبه می‏شود. سالی که اسفند آن سی روز بود، کبیسه نامیدند (در یک دورهٔ ۳۳ ساله، ۸ سال کبیسه وجود دارد، یعنی در هر دوره، یکبار بجای هر چهار سال، بعد از پنج سال کبیسه می‌شود.

در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران نیز مبنای محاسبه سال خورشیدی بوده و سال قمری نیز در کنار آن به عنوان تقویم دینی مورد تأکید قرار گرفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 21  توسط رامبد  | 

پیش گفتار 

که می داند از فیلسوفان حی
که جمشید کی بود و کاووس کی
چو سوی عدم گام برداشتند
درین بقعه جز نام نگذاشتند
 

(همای و همایون، خواجوی کرمانی ص 16)
ایران در دوران باستان یکی از کشورهای باشکوه و برتر آن روزگاران بود. مطابق روال روزگار آن شکوه و عظمت سپری شد. با حمله ها و هجوم بیگانگان هویت فرهنگی و تاریخی این مرز و بوم نابود شد.
این زمان بسیاری از موارد تاریخی و فرهنگی ایران باستان در ابهام است. زبان های باستانی ایران را تا همین چند دهه پیش کسی نمی دانست و نمی شناخت. این مشکل به همت زبانشناسان و ایران شناسان بیگانه برطرف شده است. بسیاری از مسائل فرهنگی و تاریخی ایران باستان هنوز در ابهام است،‌و کسی از سر آن مشکلات که سده ها همچنان ناشناخت مانده اند آگاه نیست.
از نامیاران دوران باستانی نیز شناخت درستی نداریم. گهگاه به مناسبت هایی خاص در آثار زبان فارسی از آنها نام برده می شود، اما اطلاع روشن و درخور توجهی از آنها در دست نیست، و اگر هم چیزی درباره آنها نوشته شده قابل اعتماد نیستند.
جمشید یکی از همین نامیاران باستانی است که هویت او در هالیه ای از ابهام و ناشناختگی می باشد. با اینکه کارهای فراوانی به او نسبت می دهند با همه اینها بسیاری از مردم او را شخصیتی افسانه ای می دانند.
جمشید دارای جام است و انگشتری، شراب از ساخته های اوست، و آیین شراب را همو نهاده است. تخت جمشید به منظور برگزاری آیین نوروزی و دینی از ساخته های او و به نام اوست. از جمله کارهای دیگری که به او نسبت داده شده بنیاد نهادن جشن نوروزست. با اینکه این جشن به عنوان یکی از بنیادهای دیرپای فرهنگی ایران باستان تا امروز بر جای مانده است،‌ اما سبب پیدایی و روایی آن تا کنون ناروشن مانده است. با همه اینها چنانچه در آثار بازمانده زبان و ادبیات فارسی جستجو و بررسی دقیق به عمل آید چنین بر می آید که: برپایی جشن نوروز به مناسبت پیروزی جمشید بر دیوان بوده است. زیرا دیوان سرمایه دارانی بودند که به مردم ستم می کردند. جمشید سال ها با آنان جنگید. تا سرانجام بر آنان پیروز شد، آنگاه آیین داد و برابری را در میان مردم بر پا ساخت،‌ روز اعلام حکومت داد را نخستین روز فروردین قرار داد،‌و آن را نوروز نامید، زیرا از آن روز به بعد آیین نو در میان مردم برقرا می شد. سبب اینکه نوروز را در فروردین ماه قرار داد این بود که ماه فروردین از سال ها پیش قداست داشت و ماهی محترم بود و آیین های مذهبی دیگری درین ماه انجام می شد. بنابراین جشن نوروز با دیگر جشن های مذهبی فروردین در هم آمیخت و ازین آمیختگی نرووز جشنی بزرگ و فراموش ناشدنی شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 21  توسط رامبد  | 

 

"What Does Love Mean?"



A group of professional people posed this question to a group of four through eight year olds, "What does love mean?" The answers they got were broader and deeper than anyone could have imagined. See what you think:

"Love is that first feeling you feel before all the bad stuff gets in the way."

"When my grandmother got arthritis, she couldn’t bend over and paint her toenails anymore. So my grandfather does it for her all the time, even when his hands got arthritis too. That’s love."

"When someone loves you, the way they say your name is different. You know that your name is safe in their mouth."

"Love is when a girl puts on perfume and a boy puts on shaving cologne and they go out and smell each other."

"Love is when you go out to eat and give somebody most of your french fries without making them give you any of theirs."

"Love is when someone hurts you. And you get so mad but you don’t yell at them because you know it would hurt their feelings."

"Love is what makes you smile when you’re tired."

"Love is when my mommy makes coffee for my daddy and she takes a sip before giving it to him, to make sure the taste is OK."

"Love is what’s in the room with you at Christmas if you stop opening presents and listen."

"If you want to learn to love better, you should start with a friend who you hate."

"When you tell someone something bad about yourself and you’re scared they won’t love you anymore. But then you get surprised because not only do they still love you, they love you even more."

"There are two kinds of love: Our love and God’s love. But God makes both kinds of them."

"Love is when you tell a guy you like his shirt, then he wears it everyday."

"Love is like a little old woman and a little old man who are still friends even after they know each other so well."

"During my piano recital, I was on a stage and scared. I looked at all the people watching me and saw my daddy waving and smiling. He was the only one doing that. I wasn’t scared anymore."

"My mommy loves me more than anybody. You don’t see anyone else kissing me to sleep at night."

"Love is when mommy gives daddy the best piece of chicken."

"Love is when your puppy licks your face even after you left him alone all day."

"I let my big sister pick on me because my Mom says she only picks on me because she loves me. So I pick on my baby sister because I love her."

"Love cards like Valentine’s cards say stuff on them that we’d like to say ourselves, but we wouldn’t be caught dead saying."

"When you love somebody, your eyelashes go up and down and little stars come out of you"

"You really shouldn’t say ‘I love you’ unless you mean it. But if you mean it, you should say it a lot. People forget."

"God could have said magic words to make the nails fall off the cross, but He didn’t. That’s love."

+ نوشته شده در  جمعه 11 اسفند1385ساعت 11  توسط رامبد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 بهمن1385ساعت 23  توسط رامبد  | 

چند بیت شعر پر معنا …

۝ اگر لذت ترك لذت بداني
دگر شهوت نفس لذت نخواني


۝ از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد

۝ عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

۝ روزاحباب تو نوراني الي يوم الحساب
روزاعداي تو ظلماني الي يوم القيام

۝ ديوانه كرد آرزوي وصل او مرا
از سر برون نمي‌رود اين آرزو مر

۝ گفتمش نقاش را نقشي بكش از زندگي
با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد

۝ آنكةعاشقانةخنديدخندهاي منودزديد
پشت پلك مهربوني خواب يك توطئةميديد

۝ توراميبينم وميلم زيادت ميشود هردم
توراميبينم ودردم زيادت ميشود دردم

۝ هركسي هم نفسم شددست آخرقفسم شد
منه ساده بخيالم كه همه كاروكسم شد

۝ نيازارم ز خود هرگز دلي را
كه مي ترسم در آن جاي تو باشد

۝ گر بي خبر آمديم به كوي تو، دور نيست
فرصت نيافتيم كه خود را خبر كنيم

۝ گرچه میدانم نمي‌آيد،ولي هردم از شوق
سوي درمي‌آيم و هرسو،نگاهي میکنم

۝ از سوز محبت چه خبر اهل هوس را
اين اتش عشق است نسوزد همه كس را

۝ آورم پيش تو از شوق پيام دگران
گويمت تا سخن خويش به نام دگران

۝ من بخال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

۝ گاه گاهي به من ازمهر پيامي بفرست
فارغ ازحال خود و جان و جهانم مگذار

۝ غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم كه دل آزارم تو باشي

۝ گر نرخ بوسه را لب جانان به جان كند
حاشا كه مشتري سر مويي زيان كند

۝ گر هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو نيست بگو راست بگو

۝ صبر در جور و جفاي تو غلط بود غلط
تكيه بر عهد و وفاي تو غلط بود غلط

۝ گرچه هرلحظه زبيداد تو خونين جگرم
هم بجان توكه ازجان بتو مشتاق ترم

۝ غير از غم عشق تو ندارم , غم ديگر
شادم كه جز اين نيست مرا همدم ديگر

۝ دل كه آشفته روي تو نباشد دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد عاقل نيست

۝ زدرد عشق توبا كس حكايتي كه نكردم
چرا جفاي تو كم شد؟شكايتي كه نكردم

۝ تو كيستي،كه اينگونه،بي تو بي تابم؟
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

۝ بشنو از ني چون شكايت ميكند
از جداييها حكايت ميكند
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 22  توسط رامبد  | 

 

 

گفتم سلام گفتي برو قلبم واست جا نداره


 

گفتم تو رو خدا نرو گفتي که فايده نداره


 

فکر نمي کردم که تو هم مثل غريبه ها بشي


 

دل تو هم سنگي بشه.. يه روز ازم جدا بشي


 

پا رو دلم گذاشتي فکر کردي که کي هستي


 

تو دل ما زياده........ عاشق راستي راستي


 

کي گفته که اگه بري پنجره مون بسته ميشه


 

دلم تو سينه ميميره... يه مرغ پر بسته ميشه


 

اينجوري هام نيست بخدا بهت نميگم که بمون


 

فقط اينو يادت باشه... که من بودم يه مهربون


 

حالا اينو خوب مي دونم تو خيلي بي وفا بودي


 

قلب تو با اون يکي بود تو هم واسش خدا بودي

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 11  توسط رامبد  | 

زندگي­نامه در پنج فصل كوتاه

 
۱.
در خيابان راه مي­روم
در پياده­رو چاله عميقي است.
من مي­افتم
گم شده­ام و بي­پناهم
تقصير من نيست.
انگار تا ابد طول مي­كشد تا راهي به بيرون بيابم.
 ۲.
من درهمان خيابان راه مي­روم
در پياده­رو چاله عميقي است.
وانمود مي­كنم آنرا نديده­ام
دوباره در آن مي­افتم
باورم نمي­شود دوباره در همان چاه هستم.
ولي تقصير من نيست
هنوز هم خيلي طول مي­كشد تا بيرون بيايم.
 ۳.
من درهمان خيابان راه مي­روم
در پياده­رو چاله عميقي است.
آنرا مي­بينم
باز هم در آن مي­افتم... اين كار عادت شده است
چشمانم باز هستند.
مي­دانم كجا هستم
تقصير خودم است
فوراً بيرون مي­آيم.
 ۴.
من درهمان خيابان راه مي­روم
در پياده­رو چاله عميقي است.
آنرا دور مي­زنم.
 ۵.
درخيابان ديگري راه مي­روم.
+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 15  توسط رامبد  | 

حد نهائی یک احساس

هیچ وقت حد نهائی یک احساس رو نگوئید . چون خیلی زود تموم میشه
آیا بهترنیست که همیشه برای گفتن احساساتمون بدهکار باشیم
یعنی همیشه مقداری از احساسات زیبایمان را برای لحظاتی نو و جدید نگاه داریم
من تو را خیلی خیلی ..نه به اندازه دنیا
نه به عدد ستارگان .. نه بیشتر از جانم دوست دارم
این جمله بالا یکی از زیباترین کلمات درون ماست
.. اما برای فردا چه بگوئیم ؟ پس فردا چی ؟
بهتر نیست با نظام طبیعت جلو برویم
آهسته .. روان و مناسب
+ نوشته شده در  شنبه 7 بهمن1385ساعت 15  توسط رامبد  | 

گوشت : ۶۰۰۰  تومان

گوجه : ۲۰۰۰ تومان

سیب زمینی : ۷۰۰ تومان

پرتقال : ۱۵۰۰ تومان

پیاز : ۵۰۰ تومان

اشتباه نکنین سبزی فروشی نیست

 

این صدای درد مردم . مردمی که ۲۷ سال پیش برای برای آزادی بیشتر ( به قول رهبراشون نجات سمایه ها)

سر مردم کلاه گذاشتن

مردمی که ۸ سال در جنگ بوده . دولتی که از بطن انقلاب شورو به دشمن

 تراشی میکرده چون حکومت کنه

وقتی صدای مجلسی ها هم در میاد

جناب احمدی نژاد میگه : گرونی شایعه است . مردم بیان از در خانه ما خرید

 کنن تو بازار ارزون تره

شما چی میگین نظر شما رو هم میخوام

 

 آب گرون > نون گرون > کشک گرون > سنگ نمک و پنیر گرون

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 11  توسط رامبد  | 

در یک شب تاریک زمستانی ... در عالم احساست گم شده بودم

ناگهان از آسمان نوری به قلبم تابید

در تاریکیه شب اون شد راهنمای راهم

در دریای عمیق عشق اون شد غریق نجاتم

در آسمان دلم تنها ستاره شده بود

منو به سوی خودش میکشید

ولی خودشو نمایان نمی کرد

دلم طاقت نیاورد و با تمام وجود فریاد زدم ستاره ی سهیل من کجایی

سهیل جان تولدت مبارک

از طرف پرمون اونی که از صمیم قلب برات آرزوی خوشبختی میکنه

و مدریت

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 20  توسط رامبد  | 

عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد .

 رنج ، دلشوره می آفریند . دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد .

اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد .

عشق ، عشق می آفریند ...

مارکوس بیکل

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 دی1385ساعت 14  توسط رامبد  | 

Laughter is the very essence of reilgion.Seriousness is never religious,cannot be religious.Seriousness is of the ego , part of the very disease.Laughter is egolessness

 

خنده دقیقا همان پایه عبادت است . جدی بودن هرگز عابدانه نیست و نمی تواند باشد.جدی بودن از منیت است، بخشی از همان بیماری است . خنده بی نفسی است .

Dhe whole play of existence is so beautiful that laughter can be the only response to it .Only laughter can be the real prayer,gratitude

 

کل بازی هستی چنان زیباست که تنها خنده می تواندپاسخ آن باشد.تنها خنده می تواند  عبادت و شکر واقعی باشد .

Remain herenow in this world , and continue on your way, and continue whit deep laughter in your being.Dance your way to God!laugh your way to God!sing your way to God

 

در این دنیا  هم اینجا هم اینک بمان و به راهت ادامه بده.و با قهقه یی برخاسته از عمق وجودت ادامه بده. راهت را به سوی خدا برقص!راهت را به سوی خدا بخند!راهت را به سوی خدا آواز بخوان!

 

 

            "الماس های اشو"            

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 19  توسط رامبد  | 

الو سلام منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که آشناست

هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است

ولي هنوز پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است

به ما که مي رسد حساب بنده هايتان جداست؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

چرا صدايتان نمي رسد؟ کمي بلند تر! صداي من چطور؟

خوب و صاف و واضح و رساست؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم

شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست..

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 دی1385ساعت 19  توسط رامبد  | 

بهترین چیز

رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق ((تــــر )) است

و بدترین دلتنگی آن است که کنار او باشی اما بدانی که هــرگز به او نخواهی رسید.

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 12  توسط رامبد  | 

شمعدان شیشه‌ای

با منگوله‌هایش،

تاقچه‌ غبارگرفته

با اسبی زنگ‌زده كه بر دو پای خویش ایستاده است.

و شعله‌ چشم‌های میشی‌رنگ.

اینك كبوتران خیس

روی لبانِ بودا عشق‌بازی می‌كنند،

باران شاید ببارد

شاید هم نه.

و من

حتی اگر به روح منجمد حیات تو دست‌یابم

نخواهمت یافت.

تو در تمام شمعدان‌های شیشه‌ای

پراكنده شده‌ای.

و آسمان

نه می‌بارد

و نه نمی‌بارد.

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 12  توسط رامبد  | 

سلام مشکلم حل شده همه چیز مثل اول میشه

+ نوشته شده در  جمعه 22 دی1385ساعت 0  توسط رامبد  | 

مهتاب رفتنت رو هنوز باور نکردم

 

از زندگي  از اين همه تكرار  خسته ام

 

 از هاي و هوي  كوچه و بازارخسته ام

 

  دلگيرم  از ستاره  و   آزرده ام  ز ماه

 

  امشب  دگر ز هر كه و هر كارخسته ام

 

دل خسته  سوي  خانه  تن خسته  مي كشم

 

 آوخ ...  كزين  حصار  دل آزار  خسته ام

 

 بيزارم  از خموشي  تقويم  روي ميز

 

 وز  دنگ دنگ  ساعت  ديوار خسته ام

 

 از او كه گفت  يار تو هستم   ولي  نبود

 

  از خود كه بي شكيبم  و  بي يار خسته ام

 

 تنها و دل گرفته  و بيزار و بي اميد

 

 از حال  من مپرس  كه بسيار خسته ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 22  توسط رامبد  | 

به قول تبلیغات محشر شرکت "ال جی" : زندگی خوبه... نه به این خاطر که شرایط خوبی داریم، به این خاطر که  زندگی هیجان آور شده، هر روز زندگی درست شده مثل دیدن بیست و چهار ساعته ی سریال "کبرا ۱۱"!

ننوشتن من در این مدت به خاطر سوژه نداشتن نبود، کمی تنبلی بود و کمی هم ازدحام سوژه، این روزها کافیه یه سر از خونه بیرون بری - یا نه! حتی کافیه از خواب بیدار شی- تا با هجوم سوژه برای نوشتن و اندیشیدن روبرو شوی.

مشکل، بیشتر سرعت اتفاق هاست...انقدر سریع همه چیز به هم می ریزد که هنوز به مشکل اول فکر نکردی، مشکل دوم را از اخبار میشنوی، سعی میکنی مشکل دوم را با خودت تجزیه تحلیل کنی، مشکل سوم تیتر اول صفحه ی اصلی گوگل نیوز می شود. برای حل مشکل سوم می روی بیرون برای قدم زدن بلکه بتوانی کمی از این حوادث دور بمانی با مشکلات چهارم و پنجم و ششم روی دکه مواجه می شوی که با خطوط درشت روی صفحه ی اول روزنامه ها نوشته شده است.

حالت گرفته می شود برمیگردی خانه، به اینترنت وصل میشوی میبینی رفیق قدیمیت آن لاین است...تا میبیند "آن" شدی، پی.ام میزند که "هی فلانی شنیدی ...." و این تبدیل می شود به مشکل جدیدی که تازه امروز رخ داده است...

خلاصه شهربازی ایرانی حسابی رونق دارد... همه کمابیش به آرزوی خود رسیده اند، این وسط فقط ما نسل ظاهرا جوان که در دوره ی اصلاحات بازیچه ی گروه های سیاسی بوده ایم، سرمان کلاه رفته....نیروی انتظامی متاسفانه خیلی گیر نمیدهد...زندگی دیگر هیجان ندارد.

از شوخی گذشته، انقلاب سوم اسلامی، حسابی دارد کار دستمان میدهد. همانطور که حدس میزدم جماعت اصلاح طلب به هر کاری که بگویی مشغولند جز معنا سازی، و این خیلی خطرناک است. شاید تنها کسی که حواسش به این نکته هست، خود سید محمد خاتمی است. از فعالیتهای جدیدش (بر عکس فعالیتهای قدیمیش) خوشم می آید. ظاهرا فقط اوست که فهمیده در عرصه ی جامعه ی ایران، کسی برنده است که بتواند جایگاه خالی مانده ی گروه های مرجع را پر کند.

سقوط آزاد دولت نهم، همچنان ادامه دارد، ظن قوی من اینست که جناب آقای احمدی نژاد اصولا قصد ندارد در دور دوم برای رییس جمهور شدن نامزد شود... این را جدی میگویم.

مثل تمام انتخابات های قبلی، جناح اصلاح طلب، این توهم را دارد که اصول گرایان دچار تفرقه و نفاق شده اند!!! جالب است این بندگان خدا برای چهارمین بار مشغول گزیده شدن از یک سوراخ هستند!

این وسط، حسین شیخ مشغول پراندن مگس از جیب های خالی خود است...و شب و روز پشت کامپیوتر نشسته یا روی تخت خوابیده و خیالات میفرماید راجع به جامعه ی ایرانی...البته از حق نگذریم، گاهی چند صفحه ای هم کتاب میخواند یا چند خطی مینویسد.

حسین شیخ همچنان ذهنش مشغول مسئله ی زنان و نیز جنسیت در جامعه ی ایرانی است، بدبخت نمیداند خود کانون های حامی زن هم نسبت به چند ماه پیش غیر فعال شده اند و بیخیالی طی می کنند.

خلاصه این که "زندگی خوبه ..." خدا باعث و بانی این شرایط جدید را قرین رحمت خویش بفرماید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 20  توسط رامبد  | 

نسیم جون




امیدوارم  666سالگی تو جشن بگیری



تولدت مبارک

از طرف sanam

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 دی1385ساعت 11  توسط رامبد  | 

 

نظر شما چیست ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 16  توسط رامبد  | 

اين رو حتما بخونين:

روزي براي زندگي

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد. اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي دارد؟ بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد. زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد، اما ....

اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد، كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 16  توسط رامبد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 16  توسط رامبد  | 

وای فرنوش جان این چه کاری بود <<<===========

 

۱) آدمی هستم با دلی نازک

 

۲) خیلی زود وابسته میشم

 

۳) علاقه مفرد به جنس مخالف دارم

 

۴) کمک به مردم را وظیفه میونم

 

۵) به مساءل و نیرو های مافوق بشری را کاملا قبول دارم

 

۶) عاشق سازم ــــــ هارمونیکا ـــــ هستم

 

دوستای عزیزم منم شمارو دعوت میکنم

۱:سهیل ( قیلون )

۲:هانیه

 ۳: سحر ( همیشه آسمونی )

۴: آناهیتا ( کوچولوی دست تو دهن )

۵:غزاله ( غزالک )

۶:شیوا ( دل تنگی های شیوا )   <========= جاواب شمارو حتما میخوام

۷:مریم ( تنهایی )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت 19  توسط رامبد  |